#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_455

گرفتن او دست و پا می زدم . حالِ

شده بود به همین یک دقیقه مکالمه ... اماچه باید می کردم ؟ باید به دیدن

آن شخصی که گفته بود می رفتم ؟روی رفتن و رو انداختن داشتم ؟

چگونه کمک می خواستم ؟ اما برای او حاضر بودم هر کاری بتوانم انجام

. دهم

آدرسی را که تند و با عجله داده بود خیلی خوب به خاطر سپرده بودم هر

چند حوالی آن خانه را آن شب در ذهن داشتم ، خودم را به آنجا رساندم .

با تامل دست بر زنگ گذاشتم ... اما تردید بر دلم افتاده بود ... آن ها

دستی که برای یاری خواستن به سویشان دراز می کردم را می گرفتند ؟؟ با

توجه به عزت نفسی که داشتم این کار کمی برایم سخت بود اما خواسته

ی عطا بود ، چگونه می توانستم از آن بگذرم ؟؟

... زنگ را فشردم . یک بار ... دوبار ...سه بار

کسی پاسخگو نبود . دقایقی تامل کردم شاید خبری بشود اما ظاهرا کسی

نبود که در را به رویم بگشاید . نا امیدی ، آن بارقه ی امیدی که پیش از آن

در دلم تابیده بود را خاموش کرد . مستاصل و درمانده اولین گام را

ِر خانه ی همسایه باز شد و نگاه مرا به خود جلب کرد . زنی

برداشتم که د

میانسال از در بیرون آمد و با دیدن من مکثی کرد و در خانه شان را بست ،


romangram.com | @romangram_com