#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_451
اخم به پیشانی ام نشست و گوش تیز کردم بشنوم خوشمزگی می کند یا نه
. !که شنیدم گفت : تازه بیدار شدم ... خیلی راحت خوابیدم
.ــ خب ... خدا رو شکر
به کارم ادامه دادم و میوه ها را درون سبد ریختم . در همان حال صدایم را
کمی بالا بردم تا مادر بشنود : مامان چای می خوری؟
...صدای مهربانش آرامش به جانم می ریخت : اگه زحمتی نیست
زحمت ؟ برای او چای بردم . عرفان بفرمایی زد و مشغول خوردن چای و
.شیرینی شد
. سینی را گذاشتم و به آشپزخانه باز گشتم
ِب درون سینک بود .گوشم به
چشمم به روی میوه های شناوِر روی آ
.صحبت آنها
عرفان : عمو عزت کجا مشغولند؟
ِر بیچاره ی من . ندیده می توانستم خجالِت نشسته در چهره اش
طفلک ماد
.را حس کنم
یه شرکته
.ــ چند وقت بیکار بود ....الان نگهبانِ
romangram.com | @romangram_com