#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_450

. لبخندش را بی پاسخ گذاشتم : خواهش می کنم....بفرمائید

ِر ورودی توجه ام را جلب کرد و نگاه

د

همان لحظه چرخش کلید درون قفلِ

. از او که مقابل آینه ایستاده بود و موهایش را مرتب می کرد گرفتم

مادر با دست پر وارد شد . عرفان هم دل از آینه کند و به سوی من آمد و

در حالی که سینی را از دستم می گرفت به مادر سلام داد و من به طرف

. مادر که از دیدنم متعجب شده بود رفتم : سلام

پاسخ هر دو ما را داد و رو به من افزود : چرا این موقع برگشتی مادر؟

. سبزی و میوه ها را از دستش گرفتم : مطب نرفتم

به آشپزخانه رفتم و او هم به دنبالم آمد : چرا ؟ امروز خانوم دکتر نیومد

...یا

صدایم را بی اختیار پایین نگه داشتم : تصادف کرده بنده ی خدا ...پاش

. شکسته و زیر تیغ جراحیه

. لحنم ناراحت بود

. ــ ای وای ! بیچاره ! خدا به خیر بگذرونه

. میوه ها را در سینک ظرفشویی خالی کردم و شیر آب را باز کردم

مادر به سالن رفت : نخوابیدی عرفان جان؟


romangram.com | @romangram_com