#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_449
غرق محال می شوم ، خام دوباره بودنت
چهره ی زیبای تو را نقش خیال می کنم
باز به خواب خویشتن رسم محال می کنم
حسرت دیدار تو را آِه دوباره می کشم
در شب بی ستاره ام تو را ستاره می کشم
کاش دوباره بنگری بر دل زار و خسته ام
خسته که نه ز عشق تو خرد شدم ، شکسته ام
روز میان خواب من باز غروب می شود
« اگر بیای از سفر آه چه خوب می شود »
مثل همیشه می روی باز تو از خیال من
باز تمام می شود آرزوی محال من
نقش تو پاک می شود باز ز خواب می پرم
حسرت دیدار تو را به کنج سینه میبرم
با سینی چای و بیسکوئیت به سالن رفتم و او را که با صورت خیس و
موهای مرطوِب مواج از دستشویی بیرون می آمد دیدم با حوله ی کوچک
صورتش بود
. سبز رنگی مشغول خشک کردنِ
. ــ زحمت دادم ببخشید
romangram.com | @romangram_com