#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_448

خنده رو بود و مهربان به نظر می رسید : نه اتفاقا "برای من که خاطره ی

جالبی شد .. البته فجیع برای یه لحظه ش بود .. فکر کردم خشم شب زدند

... !!هنوز قلبم داره تند تند می زنه

مرا هم به خنده واداشت . اما با ان همه گرفتاری قطعا "خنده ام از ته دل

! نبود

اشاره کردم : بفرمایید راحت باشید . بیش از آن نماندم و خودم را معذب

ر گرفته بودم و نیاز داشتم آبی خنک به

نکردم . به آشپزخانه برگشتم . گُ

. صورتم بپاشم

آبی به صورتم زدم و همانجا گوشه ی آشپز خانه نشستم. چه رفتار ناجوری

از خودم نشان داده بودم . با اینکه او خیلی راحت برخورد کرد اما من

! شرمنده بودم

دقایقی گذشته بود که صدایش را شنیدم : ریحانه خانوم ؟؟

کلافه برخاستم : بله ؟

به درون آشپزخانه سر کشید : ممکنه یه چای به مابدید ؟

پسر خاله "بود یا" پسر عمه "؟؟"

. ــ چشم الان میارم خدمتتون

گرچه تمام بودنم گمشده در نبودنت


romangram.com | @romangram_com