#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_447
شرم و خجالت جایِ
بود که صبح دیده بوم " ! عرفان " چطور فراموش کرده بودم ؟!چه عادت
بدی بود که عصبانیتم را بر سر اشیاء خالی می کردم ؟
. نگاه پر از حیایم را گرفتم و او رو انداز را به خود پیچید
... لب به دندان گرفتم : ببخشید ... من ... من نمی دونستم شما
او هم که به خودش مسلط شده بود دستی به موهایش کشید : ظاهرا اتاق
! شما رو اشغال کرده بودم ! واقعا معذرت می خوام
در همان حال اخم کمرنگی میان ابروانش نشست : شما ... همون خانمی
نیستید که صبح به من آدرس دادید ؟ باید ریحانه خانوم باشید ... درسته
؟
هنوز از خجالِت کاری که کرده بودم توان نگاه کردن به چشمهایش را
. نداشتم : بله . خودم هستم
خندید : پس چرا نپرسیدید آدرس خونه تونو می خوام چیکار ؟
ِر عمه خانوم باشید
به زحمت لبخند زدم : خب ... راستش حدس زدم پس
اما مطمئن نبودم ..در ضمن این خونه دو طبقه ست .. شما می تونستید
مهمون صاحبخونه باشید ... به هر حال بابت این خوش آمد گویی فجیع از
. شما عذر خواهی می کنم
romangram.com | @romangram_com