#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_446

باید این خبر تلخ را به او هم می گفتم ... همیشه حرف زدن با او حالِ

ِب دلم را خوب می کرد

. خرا

عجیب بود که ظاهرا او هم در خانه نبود . شاید برای خرید ... نمی دانم اما

نبودنش حالم را بدتر از پیش کرد ...خیلی بد . وجودم را که آکنده به خشم

ِر بسته خالی کردم و لگد

بود به اتاقم رساندم و همه ی عصبانیتم را بر سر د

محکمی به آن زدم که با شتاب و صدایی وحشتناک به دیوار خورد : اه

... لعنتی چرا باید اینطوری بشه

در باز شد و من با دیدن مردی که سراسیمه در بستر خواب نیم خیز شده

نیمه عریانش ،

بود در حالی که رو اندار چهار خانه ی آبی رنگم نیمی از تنِ

با آن رکابی مشکی را پوشانده بود ، بی اراده جیغ کشیدم و گامی به عقب

برداشتم ، او در این اتاق چه می کرد ؟؟

بیچاره با موهایی آشفته و ظاهری کاملا گیج برخاست و در حالی که

دستهایش را به نشانه ی آرام کردن من بالا می آورد گفت : آروم باشید ...

! آروم لطفا.. الان توضیح می دم

ترس و بی حواسی و خشم را گرفت . او همان جوانی


romangram.com | @romangram_com