#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_445

نفس حبس شده ام را رها کردم و زیر لب

دادم : میشه بپرسم کدوم بیمارستان ؟

نام بیمارستان را که گفت با آرزوی کوتاهی برای سلامتی دکتر خداحافظی

. و تماس را قطع کردم

چند لحظه بی هدف به گوشیم خیره ماندم . برای اتفاقی که افتاده بود

متاسف بودم .. هم برای دکتر هم... برای خودم . با درماندگی گوشی را در

کیفم انداختم و دستهای یخ کرده ام را در جیبم فرو بردم . چه دردسری !

این یعنی باید یک مدت صبر می کردم تا دکتر برگردد یا اینکه فعلا قید

اینجا را می زدم و به فکر کار دیگری می افتادم . کار که نه ! جا ، جایی

دیگر ! من به آن پول نیاز داشتم . کلافه و درمانده به راه افتادم . اخمهایم

با تلاش زیاد هم از هم باز نمی شد . حسابی به هم ریخته بودم . بد بیاری

روی هم ! بد بختی و بی چارگی کی دست از سر ما بر می داشت ؟

با افکاری در هم به خانه رسیدم . کلید انداختم و در را باز کردم . چه

! سکوتی

بچه ها که مدرسه بودند و عمه و همسرش هم حتما به مطب دکتر رفته

. بودند ؛ عزت هم در آن وقت روز هیچ وقت خانه نبود

صدا کردم : مامان ؟

. به سمت آشپزخانه رفتم. مثل همیشه عطر خوش غذا فضا را آکنده بود


romangram.com | @romangram_com