#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_444

. بود که آیا واقعا مهمان جدید داریم یا نه

اما آن فقط لحظه ای بود ، با یاد عطا وجودم گرم شد . برای هزارمین بار از

خود پرسیدم در چه حالیست ؟؟

. عجیب بود که در مطب بسته بود

گوشیم را بیرون آوردم و شماره ی خانوم ملکی را گرفتم . اما جواب نداد .

سابقه نداشت در آن چند ماه چنین موردی پیش بیاید یا خانوم دکتر قصد

نیامدن داشته باشد و به من اطلاع نداده باشد . از ساختمان بیرون آمدم و

دوباره شماره گرفتم ، اینبار تماس برقرار شد اما به جای خانوم دکتر صدای

پسر جوان در گوشی پیچید : بله؟

صدای به تعجب نشسته ام از حنجره ام بیرون آمد : ببخشید ... شماره ی

خانوم دکتر ملکی رو گرفتم .. درسته ؟

... ــ بله ... درسته ، من پسرشون هستم ... متاسفانه ایشون تصادف کردند

دلم آشوب شد با نگرانی به میان حرفش پریدم : خدای من ... حالشون

چطوره ؟

ــ خدا رو شکر جای نگرانی نیست فقط پاشون آسیب دیده که باید جراحی

. بشه

ی گفتم و ادامه

" خداروشکر "


romangram.com | @romangram_com