#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_443

کاغذی را به سمتم گرفت . دست پیش بردم و کاغذ را گرفتم چه هوای

مطبوع و گرمی درون اتومبیل موج می زد . نگاهی به کاغذ انداختم :

... میدان ( ...) خیابان ( .. ) فرعی ( ... ) کوچه ... پلاک

متعجب به راننده که مردی جوان حدودا بیست و شش هفت ساله بود نگاه

کردم . تا به حال او را ندیده بودم . اما ته چهره اش به نظرم آشنا می آمد .

سبزه رو بود و ... نکند پسر عمه ی مادر باشد ؟ اسمش چه بود ؟؟ کمی به

" وگرنه چرا باید آرس خانه

ذهنم فشار آوردم تا به خاطر آوردم " عرفان .

ی ما را در دست داشته باشد ؟

حدسم را بر زبان نیاوردم و نگاه او که منتظر و کمی آمیخته به کنجکاوی و

تعجب شده بود را متوجه خود دیدم و با اشاره دست آدرس دادم . آدرسی

! " "دقیق

با لبخند و لحنی مهربان تشکر کرد و به راه افتاد . تقریبا شک نداشتم که او

باید عرفان پسر عمه خانوم باشد اما چرا حرفی از آمدنش نشده بود ؟؟

! شاید هم شده بود و من بی خبر بودم

اتوبوس آمد و من سوار شدم . فضای درون آن با آن گرمای خواستنی

خیلی دلچسب بود . نشستم و از پنجره به مناظر سپید بیرون چشم

دوختم و گوش به رادیو و صدای پر انرژی مجری دادم . فکرم کمی درگیر


romangram.com | @romangram_com