#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_442

کسب و در آمد او را قبول نداشت و حتی ریالی از او نمی گرفت و او

خودش هر چه را که می خواست و می دانست لازم است برای خانه می

. خرید

صبح مثل هرروز قبل از بیدار شدن مهمانان ، صبحانه نخورده خانه را ترک

. کردم و راهی دانشگاه شدم که ساعت ده برگردم و به مطب بروم

با دیدن اولین برف زمستانی لبخند بر لبهایم نشست . همه جا سفیدپوش

شده بود ! هوا بیش از همیشه سرد بود و پشیمان از اینکه چرا کلاه و

دستکش نپوشیدم بی آنکه حوصله و فرصت برگشتن به بالا را داشته باشم

. در خود فرو رفته به راه افتادم

تا ایستگاه راه زیادی نبود اما راه رفتن در آن هوا با آن برودت برایم سخت

. بود . به هر حال خودم را به ایستگاه رساندم و منتظر ماندم

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که زانتیای سفید رنگی کنارم توقف کرد . از

این نوع مزاحمت ها بسیار دیده بود اخم در هم کشیدم و کمی آنطرف تر

ایستادم که دنده عقب گرفت و در حالی که شیشه را پایین می داد گفت :

... ببخشید خانوم .. عذر می خوام

لحن مودبانه اش باعث شد به سویش مایل شوم ، خم شده بود تا از پنجره

مرا ببیند . سرد و محتاط گفتم : بفرمایید ؟

ــ میشه برای رفتن به این آدرس منو راهنمایی کنید ؟


romangram.com | @romangram_com