#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_441

سخت نبود

مکث کرد . گرفتن معنای حرفش چندان سخت نبود" ! اصلا"

. ...رضا" بزرگ "شده بود

. حرفش را نیمه تمام رها کرد و برخاست : شب بخیر آبجی

نخواستم که بیش از این بماند ، در سکوت با نگاه بدرقه اش کردم . حس

می کردم این همه از خود خواهی من بوده که آن قدر غرق در خودم و آرزو

! های دور و درازم بودم که بزرگ شدنش را ندیده ام





, عــاشــــق شــــدن

قشـــنـگ تــریـن اشتـبـاهـی اســت کـه

اتفــاق افتـــــاده ،

! ... از لیـــلی تــا همیشـــــه

سه روز از میزبانی ما برای عمه و همسرش می گذشت و آن ها که به قصد

دکتر رفتن و آزمایش و ... به تهران آمده بودند هر روز صبح می رفتند و

عصر بر می گشتند ، با دست پر هم بر می گشتند و با این وجود برای

پذیرایی از آن ها مشکلی وجود نداشت هرچند در آن مدت عزت بیش از

حد روی خوش نشان داده بود و دست و دلبازی خرج می کرد اما مادر هنوز


romangram.com | @romangram_com