#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_440

واقعا مثه بابا نیست . اون هیچ وقت اون کارایی که بابا می کرد رو نمی

. کرد

تعجب و حیرت نگاهم را پر کرد . رضا با ان سن و سال چه می دانست از

! کار های عزت و ... عطا ! او فقط چهارده سال داشت

چرا اینقدر مطمئن بودم که او و طاها را کاملا از فضای آلوده ی زندگی

عزت دور نگه داشته م ؟

نگاهم را که به آن حال دید گفت : آبجی من بچه نیستم ... من ... دلم به

حال خودمون می سوزه که پدری مثه عزت داریم... من همیشه خجالت

کشیدم از اینکه اونو به دوستام نشون بدم و بگم بابامه ... اما عمو ... اون

! فقط بد نشون می ده .. وگرنه اصلا بد نیست

رضا کی آنقدر بزرگ شده بود که از برداشتش از شخصیت دیگران اینگونه

نظر بدهد ؟ دیدش به زندگی کی اینقدر تغییر کرده ؟ چرا تا به حال متوجه

این همه دقت و هوش در این بچه نشده بودم ؟شناخته هایش از عطا برای

. من خیلی جالب بود .. همان چیزی که خودم هم داشتم به آن می رسیدم

ــ آبجی ؟

در گفتن حرفی که می خواست بگوید تردید داشت . به سکوتم ادامه دادم

. تا با خودش کنار بیاید

. ... ــ وقتی... وقتی آزاد شد و برگشت اونوقت تو... تو با اون


romangram.com | @romangram_com