#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_439
. چانه اش لرزید : به جون خودم بیشتر از بابا دوسش دارم ؛ خیلی بیشتر
دلم برای رضای نوجوان با آن همه اندوه لرزید . برای آن احساس غربت و
دلتنگی و تنهایی که بغض بر گلویش نشانده بود . آغوش گشودم و او را در
. بر گرفتم
... ــ کاش زود برگرده آبجی
! بار دیگر چشمانم به سوز اشک نشست نبودنش فقط برای من سخت نبود
سرش را بوسیدم و موهای کوتاهش را نوازش کردم : بر می گرده عزیز دلم
. ..نگران نباش !من مطمئنم
از من فاصله گرفت اشک از مژگان بلندش راه گرفت : اگه .. اگه نتونه ثابت
... کنه چی ؟ نکنه
هردو وحشت کردیم از ادامه ی جمله . او سکوت کرد و من لب به دلداری
باز کردم که میان حرفم آمد : کاش پول داشتیم و می تونستیم دیه بدیم یا
.یه وکیل خوب بگیریم
بغض صدایش گلوی مرا هم فشرد ، مسری بود این درد لعنتی ؟
به سختی اشکهایم را مهار کرده بودم : خدا بزرگه داداشی ... غصه نخور .
. خودش کمکمون می کنه
دستم را که بر روی دستش گذاشتم گرفت : آبجی می دونم تو در موردش
چجوری فکر می کنی و برای همین هم بود باهاش خوب نبودی ... اما عمو
romangram.com | @romangram_com