#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_438

نمی دانم باور کرد یا نه اما گفت : فکر کردم توام مثه من دلتنگ عمو

. عطایی

با مکثی کوتاه ادامه داد : عمو کی بر می گرده ؟

دستی نامرئی قلبم را در مشت گرفت و فشرد ، عطا باز می گشت؟

. آهم را فرو خوردم : هنوز معلوم نیست عزیزم .. باید صبر کنیم

! صدایش از بغض لرزید : خیلی دلم واسش تنگ شده ، کاش زودتر برگرده

. نگاه غمزده ام همچنان او و احساساتش را می کاوید

ــ تو مدرسه وقتی انجمن اولیاء و مربیان بود من به عمو می گفتم بیاد ،

روم نمی شد بابا بیاد ... دوستام مسخره ام می کردن ، مامان هم که به

خاطر کارش نمی تونست ، اما عمو همیشه می اومد... امروزم انجمن بود ،

! جاش خیلی خالی بود

این را نمی دانستم ! نمی دانستم از این نوع محبت ها هم خرج بچه ها می

! کرده

ــ یکی دوبار که با یکی از بچه ها کل انداختم کم آورد و بیرون از مدرسه با

دوستاش جلومو گرفتن و تا می تونستن منو زدن .... به عمو گفتم ، )

بغضش را فرو داد ( عین یه کوه پشتم بود . همین که اومد همکلاسیام به

غلط کردم افتادن عمو فقط بهشون تذکر داد کاری به من نداشته باشن ،

.... اونا دیگه هیچ وقت جرات نکردن اذیتم کنن


romangram.com | @romangram_com