#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_437

و پتو را سر کش کردم . همچنان از خودم و احساسی که به او پیدا کرده

! بودم در عجب بودم

چگونه ؟ِکی ؟ِکی به این حس که هنوز با آن کاملا مانوس نبودم دچار

شده بودم ؟ من با آن همه ادعا که وابسته نخواهم شد الان کارم از

" هم

! وابستگی گذشته بود، از " دل بستگی

احساسی که هم حلاوت می داد به کامم هم تلخی مانند زهر ! درگیر

افکارم بودم که ضربه ی آرامی به در خورد دستپاچه آن همه اشک را پاک

کردم و به سمت در برگشتم : بله ؟

ــ آبجی ؟ می تونم بیام تو ؟

. صدای رضا بود . کنجکاوی به صدایم لحنی دیگر داد : بیا تو عزیزم

در را آرام باز کرد و حجمی از نور با خود به درون آورد. در حال نشستن

. اشاره کردم در راببند

. غم " داشت

. نزدیکم نشست . چهره اش را تقریبا واضح می دیدم "

ــ جونم رضا ؟ چیزی می خواستی داداشی ؟

نگاه معصومش را به چشمان دوخت : گریه کردی ؟

نگاهم را گرفتم : نه .. گریه واسه چی ؟


romangram.com | @romangram_com