#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_436
بی حوصله تر از آن بودم که اعتراض کنم . تازه اعتراض هم که می کردم
مگر راهی جز این داشتیم ؟
. ــ چشم
وسایل مورد نیازم را به همراه کتابهایم برداشتم و از اتاق خاج شدم .
خیلی وقت بود به اتاق عطا سر نزده بودم . یعنی از مادر خجالت می
کشیدم. وقتی با جای خالی اش رو به رو شدم حجم دلتنگی ام چند برابر
شد و دردی عمیق قلبم را در بر گرفت . دست بردم و چراغ را خاموش
کردم تا آن همه نبودنش را نبینم . بی خیال درس خواندن شدم ، یکبار کم
! خواندن که آسمان را به زمین نمی کشاند
در آن فضای کم نور به سراغ کمد دیواری رفتم و پتویی برداشتم و بی آنکه
بخواهم بر تشک و پتوی او دست بزنم و از آن استفاده کنم در را بستم .
همینطوری هم دلتنگ و بی قرار بودم اگر عطر وجودش را حس می کردم
! نمی توانستم آن همه بی تابی را تاب بیاورم
تا آن لحظه بغض فرو خورده ام را نگه داشته بودم اما به محض دراز
کشیدن کف اتاق نگاهم بنِد چهره اش در قاب روی دیوار شد . نشد خوددار
بمانم . آن تصویر در تاریک و روشن فضای اتاق با آن لبهای خندان و
چشمان زیبا بیش از پیش پریشانم کرد دیگر توان مقاومت در برابر
اشکهایم را نداشتم . آرام از گوشه ی چشمانم راه گرفتند . نگاهم را گرفتم
romangram.com | @romangram_com