#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_435

کار کنی ! مگه چقدر توان داری ؟

نفسش از جای گرم بیرون می آمد . بهتر بود جوابش را ندهم . حاج محمد

تقی مرا مخاطب قرار داد : خب شما برو استراحت کن عمو ... خستگی

. داره از سر و روت می باره

لحنش بر خلاف چهره اش که خشن نشان می داد گرم بود و مهربان .

لبخندی بی جان بر لبهای خشکم نشست : خوبم عمو ... هستم در خدمتتون

.

لبخند زد و دندان های سفید و ردیفش نمایان شد : ما فعلا مزاحمتون

. هستیم

!خبرت خوش

. لبخندم اجباری بود : خونه ی خودتونه ... رو چشم ما جادارید

مادر و عزت هم لب به تعارف گشودند . عمه بحث را کشید بر سر خانه ی

گرفته و خفه

قبلی که با همه ی قدیمی بودنش با صفاتر از این آپارتمانِ

. ست . اینکه در چنین خانه هایی نمی تواند نفس بکشد

دقایقی دیگر نزد آن ها ماندم سپس با عذر خواهی جمعشان را ترک کردم و

به اتاقم رفتم که مادرآمد : ریحانه جان ، خودت می دونی جا کمه ... اگه

. اشکال نداره امشبو برو تواتاق عطا تا اونا بیان تو اتاق تو


romangram.com | @romangram_com