#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_433

! ــ از اینکه به راه دور بره خیلی برام سخته

ــ وقتی تقدیرش باشه چاره چیه عمه ... شما که راحت می تونید بهش سر

... بزنید

عزت آمد و سینی حاوی ظرف ها را بر زمین گذاشت و من برخاستم .

. شنیدن نطق های عمه حوصله ای فراتر از توان من می طلبید

شام در سکوت که نه با اظهار نظر عمه و شوهرش و بعضا عزت و تشکر

های مادر از تعاریف آن ها در مورد غذا خورده شد . سریع سفره را جمع

کردم و به آشپزخانه رفتم و مشغول شستن ظرف ها شدم و در همان حال

. نا خود آگاه گوشم به سخنان آن ها بود

عمه گفت : عرفان تازه بر گشته ... بالاخره راضی شده که براش آستین بالا

. بزنیم

. نه دیده بودمش نه اسمش را شنیده بودم . حتما پسرش را می گفت

ــ دختر دیدم براش عین پنجه آفتاب می گه نمی خوام.. می گه باید به دلم

.... بشینه

مادر بی رغبت به این بحث پاسخ داد : خب راست می گه دیگه.. باید به

. دلش راه بیاید

عمه خندید .. دلش خوش بود !! وگرنه چرا من خنده ام نمی آمد ؟

ــ منم بهش گفتم هی می رم خواستگاری توام بیا ببین بلکم یکیش به دلت


romangram.com | @romangram_com