#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_432
گوشه زندون باشه و نتونیم کاری براش کنیم ؟
چهره اش در هم رفت : آروم باش ... بهشون نگفتم که عطا کجاست ...
. عزت پیش دستی کرد گفت رفته شمال
! ــ هه .. خوبه .. تو این فصل
! ــ نگفت واسه تفریح که .. گفت برا کار رفته
بحث را عوض کردم : شب اینجا می مونن به سلامتی ؟
... چشم غره رفت : از دست تو !! واقعا که
. بی حرف سینی را برداشتم و به سالن رفتم تا سفره بیندازم
عزت برای کمک برخاست و حاج محمد تقی برای شستن دستهایش . عمه
. هم به همان منوالی که در ذهن داشتم راحت نشست ، بی تعارف
. سفره پهن کردم که گفت : الهام هم داره عروس میشه
. لبخند سردی زدم : به سلامتی . مبارک باشه
. ــ هم خوشحالم هم غصه به دلم نشسته عمه
نگاه به نعجب نشسته ام را به او دوختم : غصه چرا ؟ واسه رفتنش ؟
ــ آخه پسر یه شیخ تو دبی خواستگارشه ، عید عروسی می کنن و برای
. زندگی می رن دبی
!! خوش به حال الهام خانوم
. ــ خوشبخت بشن عمه
romangram.com | @romangram_com