#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_431
نتوانسته بودم از مادر بپرسم حالش چگونه بود . هرچند بی آنکه بپرسم
هم می دانستم نمی تواند خوب باشد . می دانستم چقدر به هم ریخته و
. عصبی ست
لباس مناسبی پوشیدم . اشک هایی که می خواست راه بگیرد را پس زدم و
موهایم را زیر شال مرتب کردم و از اتاق خارج شدم . به آشپز خانه رفتم .
بوی خوش غذا چه شامه نواز بود و اشتها برانگیز ، حیف که خوب نبودم ،
حیف که عطا نبود تا با اشتها بخورد و تعریف کند ... اشک ها عاصیم کرده
بودند ، گویی قصد رسوا کردنم را داشتند با این همه در مهار کردنشان
. پیروز بودم
از صحبت هایی که بر سر کسب و کار حاج محمد تقی بود دریافتم که
صاحب چند لنج و چند فروشگاه زنجیره ای در دبی است . پوزخندی بر لبم
!... نشست . یکی آنقدر داشت و یکی از نداری
. مادر که آمد همه چیز را آماده کرده بودم
ــ ریحانه ؟ چرا اینقدر اخمات تو همه مادر ؟ نمی گی بهشون بر می خوره و
فکر می کنند از اومدنشون ناراحتی ؟
ــ مگه نیستم ؟
!! لحنش به تشر شبیه شد : ریحانه
ــ حوصله ندارم مامان ... آخه چرا باید اینقدر ندار باشیم که عطای بیچاره
romangram.com | @romangram_com