#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_429

. با بوی قلیان در بینی ام پیچید و لبخندی بر لبم نشست

! گفت : چقدر یخ کردی عمه

مهربانی اش عجیب بود ! بار پیش هم اینگونه بود؟ ممکن بود من آنقدر در

خودم غرق بوده باشم که متوجه نشده باشم ؟؟

با همسرش هم احوالپرسی کردم و خوش آمد گفتم . اول بار بود او را می

دیدم . مردی سبزه رو با قامتی متوسط و شانه های پهن و شکمی نسبتا

برآمده . چشمانی درشت و نافذ با ابرو و سبیل پرپشت ، چهره ای کاملا

جنوبی . لباس ها و ساعت مارک دار و انگشتر طلای درشتی که در انگشت

داشت نشان می داد از ما بهترون ست اما در همان نگاه اول می شد

فرونتی و تواضعی خاص را از چهره اش خواند درست عکس عمه خانوم

. که افاده در کوچکترین کلام و رفتارش هم هویدا بود

دلم اتاقم را می خواست اما رسم مهمان نوازی نبود به آن زودی جمع را

. ترک کنم

. نشستم و نگاه های عجیب عمه و همسرش را به جان خریدم

عمه همانطور که به قلیانش پک می زد پرسید : کلاس داشتی عمه ؟

دستم به نوازِش موهای بافته شده ی رها بود که در آغوشم نشسته بود : نه

. ، مطب بودم

ابروهای نازکش بالا رفت : هنوزم می ری منشی گری عمه ؟


romangram.com | @romangram_com