#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_428
. برایم به جانگذاشته بود که اینک از حضور دوباره اش شادمان باشم
پس از تعطیل شدن مطب به سوی خانه به راه افتادم . بی شوق و بی ذوق
.
سر راه سبزی و کاهو و شلغم گرفتم . با اینکه می دانستم مادر برای تهیه ی
. شام و مخلفات دست تنهاست تلاشی برای زود رسیدن نکردم
کلید که انداختم و در را باز کردم صدای بگو بخند عزت که کم کم داشت
عضو ثابت آن خانه می شد را شنیدم همراه با صدایی غریبه که بی شک
" بود
"حاج محمد تقی
.
از راهرو مستقیم به آشپز خانه رفتم و خرید ها را در آنجا گذاشتم . دستی
به مقنعه م کشیدم و به سالن رفتم . هوا آکنده بود از دود قلیان و عطر
. های نا آشنا
همه ی نگاه ها به سوی من جلب شد . مهمان ها بالادست نشسته بودند و
اعضای خانواده تقریبا دورشان . سلامی کردم و از به پاخاستنشان شرمنده
. شدم : بفرمایید خواهش می کنم ... خیلی خوش آمدید
! آغوش عمه خانم به رویم گشوده شد : ببینمت ریحانه جان
در آغوشم کشید و دو طرف صورتم را چند بار بوسید . عطری خوش توام
romangram.com | @romangram_com