#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_427

درست قضاوت کند .. چطور می توانست حق را به او بدهد ؟

. سکوتم را که دید گفت : مهمون داریم

مکث کردم : مهمون ؟ تو این هیری ویری همینو کم داشتیم .. کی هست

حالا ؟

. ــ عمه خانوم و حاج محمد تقی

نفسم را سنگین فرستادم : اوفففف ... همینو کم داشتیم مامان ... کی

ُارد های این عمه جان شما رو

.... حوصله ی

حرفم را قطع کرد : ریحانه ، عصبی هستی ، ناراحت هستی اما این دلیل

نمیشه اینقدر بد حرف بزنی !! مهمون هم حبیب خداست و قدمش سر

. چشم

. لحنش تند بود

زیر لب ببخشیدی گفتم و او هم ادامه داد : سر راه سبزی خوردن هم بگیر

. میوه گرفتم بس که فکرم مشغول بود سبزی یادم رفت

. ــ چشم ، می گیرم

. ــ خدا خیرت بده مادر ، مواظب خودت باش . خدا حافظ

گوشی را که گذاشتم باری از غم بر دلم نشست . واقعا در آن موقعیت

حوصله ی عمه جان را نداشتم ! دفعه ی پیش خاطره ی خوشی از خود


romangram.com | @romangram_com