#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_426
نجات او کاری ساخته نبود . نیاز به یک وکیل کار بلد بود که آن هم پول
!! ....می خواست ! پول هم که جن و ما بسم ا
! همه ی شواهد بر علیه او بود
نتوانستم به دادگاه بروم و ببینمش . عزت و مادر رفتند . در طول روز همه
ی فکرم مشغول به این بود که نتیجه ی دادگاه چه خواهد شد ؟
به محض لرزش گوشی در جیبم آن را بیرون آوردم و با دیدن شماره ی
مادر با استرس و هیجان پاسخ دادم : سلام مامان ... چی شد ؟
با آن صدای گرفته و لحنی که حزنی سنگین در خود داشت بی آنکه بگوید
. هم می شد تشخیص داد که نباید امید می بستم
ــ فعلا که هیچی مادر ؛ حکم به زندان دادن... سرمدی هم کوتاه نمیاد !
هرچی بهش التماس کردم انگار نه انگار بی تفاوت جلوم وایساده بود و
. دلش به رحم نمی اومد
تصویر شهاب با آن ظاهر سرد و نچسب در خاطرم زنده شد و موجی از
نفرت به وجودم دمیده شد : اون عوضی که خواهش و تمنا سرش نمیشه
....
ــ ریحانه ... مادر اون حق داره پدرشو از دست داده ! باید کم کم دلشو نرم
. کنیم ... چند وقت دیگه با عزت می رم سراغش بلکه فرجی بشه
امان از دست مادر که در هر شرایطی فقط می خواست بی انصافی نکند و
romangram.com | @romangram_com