#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_424
منشی با چشمان متعجب مرا بدرقه کرد...مهم نبود...چه باید می کردم؟ از
چه راهی باید وارد می شدم تا به نجات و رهایی عطا برسد؟
پله ها را به دو و با چشمانی اشکبار پایین آمدم.بی آنکه منتظر بمانم یا
بخواهم در آسانسور با افراد دیگری رو به رو شوم ... می خواستم خودم
باشم و درِد بی درمانی که از آن مکالمه ی کوتاهم با سرمدی به جانم ریخته
داغ دیده اش را به دست
بود...من حتی نتوانسته بودم با کلامی خوش دلِ
آورم . شاید بر خورِد بدم باعث شد که او ... اما نه ، او با عزت رفتاری به
. مراتب بد تر از این کرده بود
با حس و حالی خراب خودم را به مطب رساندم . کمی آرامتر بودم . با
مادر تماس گرفتم ، منتظرم بود : چی شد مادر؟ رفتی؟
بغضم را فرو دادم : حرف ما فقیر بی چاره ها کجا خریدار داره که پیش
!این از خدا بی خبر داشته باشه ؟ یه کلام می گه دیه یا قصاص
.صدای او هم به بغض نشست : خدا بزرگه دخترم...غصه نخور
بی حوصله پرسیدم : با صاحبخونه حرف زدین؟
.با مکثی که کرد بی آنکه چیزی بگوید همه چیز دستگیرم شد
...ــ آره...اما
ــ قبول نکرد نه؟
romangram.com | @romangram_com