#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_423

! قصاصه

خدای من !باز هم با شنیدن این واژه ی لعنتی دچار همان حال بد شدم .

! نمی توانستم بشنوم آن هم در مورد عطا

صدایم می لرزید : با قصاص پدرتون زنده میشه؟

بی خبر از حال و احوال درونم به خونسردی تمام گفت : حداقل خونش

. پایمال نمی شه...خونی که به نا حق ریخته شده

لحظاتی خیره به چهره ای که هیچ حسی از آن خوانده نمی شد همان جا

! ایستادم ... حتی تعارف نکرده بود بنشینم

!با آن شهابی که دیده بودم زمین تا آسمان تفاوت داشت

سر به زیر انداختم التماس که نمی توانستم بکنم ....اگر از در خواهش و

تمنا در می آمدم خودم را خوار و کوچک کرده بودم . او آدمی نبود که

.کوتاه بیاید ....لااقل آن روزها این گونه بود

با این حال آخرین تلاشم را در مقابل او کردم . صدایم به سختی از حنجره

...ام بیرون می آمد : یعنی هیچ راهی نداره که

سر تکان داد و پیش از اتمام جمله ام گفت : متأسفم !پرداخت دیه یا

.قصاص

آن همه در ماندگی به ناگه اشک به چشمانم نشاند رو گرفتم و با گامهای

....سریع پیش از باریدن چشمهایم از اتاق بیرون آمدم


romangram.com | @romangram_com