#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_421
وقتی که مرا برای شهاب معرفی کند و به من بگوید که : بفرمایید ...
. انتهای راهرو اتاق سمت راست
تشکر کردم و به راه افتادم ، با گامهایی نا مطمئن و سست ... با من چگونه
بر خورد می کرد ؟ به یک باره همه اعتماد به نفسم را از دست دادم اما
. قادر به برگشتن هم نبودم
با ضربه ای که به در زدم صدای بفرمایید گفتنش را شنیدم و با دستی که
سعی داشتم لرزشش را پنهان کنم دستگیره را گرفتم و در را گشودم . اتاقی
بزرگ و نور گیر با نگاه اول ترکیب رنگهای روشن که غالبا سفید بود به
چشم می آمد . پشت میز بزرگش نشسته بود. با ظاهری متفاوت تر ازا قبل
!لباس های مشکی و چهره ای خسته با ته ریشی که خسته و بی حوصله
نشانش می داد . نگاِه سنگینش را به من دوخت . با دیدنش نفرت در دلم
جوشیدن گرفت .... من از او بدم می آمد آن هم به سبب ذهنیتی که
.خودش در دیدار پیشین در من به وجود آورده بود
.ــ تسلیت می گم...غم آخرتون باشه
به نشانه ی تشکر سر تکان داد قبل از اینکه حرفی دیگر بر زبان بیاورم گفت
. :امیدوارم برای جلب رضایِت من اینجا نیومده باشی
! نگاهم به دهانش خیره ماند !چه صریح و قاطع
اما خودم را نباختم : فکر می کنید برای چه کار دیگه ای ممکن بود
romangram.com | @romangram_com