#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_417
... گرفت ... به سرعت خودم را به دستشویی رساندم
! قصاص " چقدر از این واژه می ترسیدم "
دقایقی بعد با سر و روی خیس در را به روی مادر که با نگرانی پشت در
ایستاده بود و صدایم می کرد گشودم ... نگاه به غم نشسته اش اشک آلود
بود : چی شدی مادر ؟
بی حس و حال خودم را بیرون انداختم و همان جا گوشه ی دیوارُسر
. خوردم و بر زمین نشستم :نگران نباش ... خوبم
. بغضم را فرو دادم تا خوب به نظر برسم
. ــ رنگ به روت نمونده... پاشو اینجا نشین یخ می کنی ... بیا کنار بخاری
. به اجبار بلندم کرد و مرا به کنار بخاری برد .. می لرزیدم
نگاه عزت به ترحم نشست : غصه نخور دخترم .. اینقدر می رمو میام که
... راضیش کنم
!ظاهرم آنقدر رسوایم کرده بود ؟
چشمم آب نمی خورد . باید خودم کاری می کردم ... باید به دیدنش می
رفتم .. حتی شده التماس می کردم ... هر کاری می کردم تا رضایت دهد
! ...هر کار
با چای گرمی که مادر به خوردم داد کمی بهتر شدم . اما هنوز بی حال و
! سست بودم ... شنیدن آن واژه چون فرود پتک بر سرم بود
romangram.com | @romangram_com