#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_416

روز از نو روزی از نو ! نمی شد به محبت آدمی مثل او دل داد ! رها را بر

ِز من

... زانو نشانده بود و موهایش را نوازش می کرد ... طفلک رهای نا

با این حال آن لحظه از دیدنش خوشحال شدم .... حدس زدم بالاخره به

. خودش جرات داده و به دیدن شهاب رفته باشد

با استقبال گرمش مواجه شدم باز هم محبتش برایم ارزشی نداشت ...

! اصلا قابل اعتماد نبود

بی آنکه به اتاقم بروم و لباس هایم را عوض کنم همانجا نشستم : رفتی

سراغ شهاب ؟

. مادر از آشپز خانه بیرون آمد .. سلامم را پاسخ داد و برایمان چای آورد

. عزت فنجانی برداشت ... تا لب باز کند جان به لب شدم

. ــ رفتم

قلبم بی امان شروع به کوبیدن کرد : خب ؟ چی گفت ؟

... اخم در هم کشید : به زور قبول کرد برم تو دفترش

!نگاهم به نا امیدی نشست : خب ؟

حبه قندی بر دهان گذاشت : هیچ جوری با ما راه نمیاد ... می گه دیه می

!گیره ... یا قصاص

با شنیدن این واژه ی نحس و ترسناک موج بلندی از تهوع وجودم را در بر


romangram.com | @romangram_com