#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_412
اولین رعد و برق که زد و بارانی که باریدن گرفت اشکهایم را بی پرواتر از
.... قبل بر چهره ام روان ساخت
... کوچه و خیابان خلوت بود... با دلی پر از غم راه خانه در پیش گرفتم
دلم برای عطا پر می کشید ... چرا قدرش را ندانستم ؟ چه درد سنگینی بود
! پشیمانی
حاضر بودم هرچه دارم بدهم تا به شب گذشته.. همین ساعت برگردم ...
... وقتی در رستوران مقابل هم نشسته بودیم
چرا گریه... آن همه اشک آرامم نمی کرد ؟؟ باران مرا یاد او می انداخت ...
!کجا بود که عاشقتر شود و عاشقانه خرجم کند ؟
وقتی تو غمگینی خیلی غم انگیزم
همدرد پاییزم همراه این برگا اشکامو میریزم
شبیهته هر کی که زیر بارونه
شدم یه دیوونه که از تو می خونه
! دلم زمستونه ... دلم زمستونه
بگو به هر دوتای ما یه فرصت دیگه برای زندگی می دی
بگو که حال و روز این صدای خسته ی گرفتمو تو فهمیدی
اشک روی گونه هام یه یادگاری
اشک جزو زندگیمه خیلی عادیه
romangram.com | @romangram_com