#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_411
... ــ فکر کنم فقط خودت می تونی بری ملاقاتش ... فامیل درجه ی یک
. دوباره چهره اش گرفته شد : می رم ! فردا صبح می رم
دوباره نگاهش را به من دوخت : چطور اومدی اینجا ؟
برودت لحنم از آن هوای سرد هم بیشتر بود : تنها کسی بودی که فکرم
... بهش رسید ... کاش بتونی یه کاری کنی
گامی به عقب برداشتم : همه دخترا وقتی مشکلی براشون پیش میاد به
پدرشون تکیه می کنند ... درسته که تو برای من پدری نکردی اما فکر کردم
می تونم این غمو با تو شریک شم ... نه برای اینکه دخترتم .. برای اینکه
عطا برادرته ... می تونستی برای اون پدری کنی اما از اونم دریغ کردی ..
به راهی هدایتش کردی که آخر و عاقبتش شد این ... دلم برای بی کسی
.... خودم و عطا و اون بچه ها می سوزه
گامی دیگر برداشتم .. باز هم به عقب.. همه ی اشکهایم به ناگه چون سیل
" درمان "
با هم فرو ریختند : همیشه" درد "بودی در حالی که می تونستی
باشی! همیشه نمک شدی و به زخمایی پاشیدی که خودت بهمون زده بودی
.....
عقب گرد کردم و با عجله از دالان تاریک گذشتم.. آن خانه با آن پنجره های
! تاریک چقدر سوت و کور بود
romangram.com | @romangram_com