#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_410
این روی او را هرگز ندیده بودم... اینکه یکی برایش اینقدر عزیز باشد که
!! غم او به زانویش در آورد ... عزت هم دل داشت
دقایقی به همان حال گذشت و من در این فاصله به خودم مسلط شدم :
باید چیکار کنیم ؟
به خودش آمد به سختی بر خاست : فعلا که هیچی ... حتی نمیشه به
... دیدن خونوادش رفت
و بار دیگر آنچه شنیده بود به خاطر آورد : آخه من نمی دونم چرا این بچه
با سرمدی بیچاره نمی ساخت ؟ ظاهرا با هم خوب بودنا ... دلم برای
... سرمدی هم می سوزه
نمی دانستم مخاطبش من هستم یا دارد با خودش نجوا می کند : با
گامهایی سنگین به سمت اتاقش رفت اما برگشت و روی تخت ها نشست :
می دونستم آخر کار دست خودش می ده .. اون سرمدی هم نباید ازش می
.... خواست که
به طرف من برگشت و سرتا پایم را کاوید : نگرانشی ؟
ــ نباشم ؟
ــ بالاخره دل دادی ؟
بدی که داشتم جای تکه انداختن نبود
! چه بی ملاحظه با آن حالِ
romangram.com | @romangram_com