#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_409
این بار پس از پاسخِ
! ایستادم ... تمام بدنم یخ کرده بود از غصه
خودش را به من رساند : چی شده دختر ؟ اتفاقی افتاده ؟
!نگاه غمناکم را به چهره ی مضطربش دوختم : واقعا خبر نداری ؟
به من نزدیک شد : من ورامین بودم ... تازه اومدم .... از چی خبر داشته
.... باشم بابا ؟ چرا درست حرف نمی زنی ؟ بچه ها
! اشکهایم را پس زدم : عطا
چشمهای منتظر و پر از تعجبش گرد شد : عطا چی ؟ نصفه عمرم کردی ...
عطا چی شده ؟
باز هم اشکهایم را مانع شدم تا نبارند : دیشب تا صبح نیومد خونه ... الان
...باخبر شدیم که پیش سرمدی بوده.. نمی دونم سر چی بحثشون شده ...
.... سرمدی فوت شده و عطا به جرم قتل اون بازداشته
با پایان یافتن جمله ام که کپی جمله ی مادر بود مبهوت و ناباور دو دست
را بر سر خود کوبید و با لحنی در مانده و کشیده گفت : یــــا امام غریـــــب
!!!
قامت بلند وُپرش چون کوه آوار شد و بر زمین زانو زد : خدایا .. چه خاکی
ِر چه خونواده ای دامن گیرمون شد
... به سرم بریزم ... ش
romangram.com | @romangram_com