#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_408

بد خوره ی روحم شده بود .... من آزارش می دادم اما.. اما واقعا دوستش

!! داشتم

بی آنکه به مادر حرفی بزنم از خانه خارج شدم ... باید عزت را می دیدم

...شاید می توانست کاری کند ... نمی دانم چگونه .. به هر حال باید می

فهمید... حال زارم در آن لحظه تنها چیزی که می خواست دیدار با عزت

بود و این بسیار عجیب بود .. نه از جانب او خیری دیده بودم نه به لطفش

امیدوار بودم ... اما عطا برادرش بود شاید بهتر تا می کرد از آنچه با ما

! کرده بود

در تمام آن لحظات به شدت این فکر را پس می زدم که شهاب سرمدی

" قصاص "کند ... از به ذهن آوردنش مو به تنم راست می شد

... تقاضای

ندانستم در آن وقت شب چگونه خودم را به خانه ی قدیمیمان رساندم . در

زدم و دقایقی بعد صدای پای او را لخ لخ کنان بر روی سنگفرش حیاط و

سپس دالان شنیدم .... در را که گشود بادیدنم نگاهش به حیرت نشست

! ظاهرا بی خبر بود از آن حادثه ی شوم : ریحانه

... بغضم را فرو خوردم : سلام

و او را پس زدم و وارد شدم

سلام نامم را پرسشی بر زبان آورد : ریحانه ؟؟


romangram.com | @romangram_com