#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_407
صدایم گویی از ته چاه بیرون آمد : حالا... باید چیکار کنیم ؟
رضا و طاها هم با گریه ی او به گریه افتادند و رها وحشت زده نگاهش بین
. آن ها در گردش بود
... ــ نمی دونم چه خاکی باید به سرم بریزم... ای خداااا
تحمل آن فضا را نداشتم ... حالت خفگی به من دست داد ... نالان و ناتوان
به سمت اتاقم رفتم ... اشکهایی که جمع شده بود و راهشان را سد کرده
... بودم به یکباره باریدند
! عطا باز داشت بود ! آن هم به جرم قتل
وقتی تو غمگینی خیلی غم انگیزم
همدرد پاییزم همراه این برگا اشکامو میریزم
شبیهته هر کی که زیر بارونه
شدم یه دیوونه که از تو می خونه
! دلم زمستونه ... دلم زمستونه
بگو به هر دوتای ما یه فرصت دیگه برای زندگی می دی
بگو که حال و روز این صدای خسته ی گرفتمو تو فهمیدی
.......
دقایقی در اتاقم ماندم ... تلخ گریستم تا حالم کمی بهتر شد و نفس گرفته
ام بالا آمد ..این چه مصیبتی بود ؟ همه از ناشکری من.. آه که این فکر چه
romangram.com | @romangram_com