#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_406

پر از غم نگاهم کرد : بدبختی ما که یکی دوتا نیست مادر ... تا می خواد یه

... آب خوش از گلومون پایین بره یه درد بزرگ می رسه که

. گریه اش شدت گرفت و توان حرف زدنش را گرفت

دهانم خشک شده بود و به سختی گفتم : خب ... بگید چی شده ؟ نصفه

.... عمرم کردین

... ــ عطا دیشب

سعی داشت آرام باشد اما نمی توانست و نمی دانست دارد با این تامل و

! آرام گویی چه به روز من می آورد

دیگر قادر به پرسیدن نبودم . بی صدا و بهت زده چشم به دهانش دوخته

بودم که بگوید عطا دیشب چه بلایی بر سرش آمده است ؟

ِر نمی دونم چی چی دعواشون شده ... الان ... سرمدی فوت

ــ با سرمدی س

... شده و عطا بازداشته

آن

هق هقش اتاق را گرفت و من... چگونه ؟ با چه کلامی می توانم حالِ

لحظه ام را توصیف کنم ؟ به خصوص که خودم را هم در این امر مقصر

می دانستم .. اگر با آن همه ناراحتی و اعصاب به هم ریخته نمی رفت

.... شاید دعوایی صورت نمی گرفت و او الان


romangram.com | @romangram_com