#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_405

ساعت هایی که در مطب بودم و بیماران را روانه ی اتاق دکتر ملکی می

. کردم سخت ترین و کسالت بار ترین لحظات را برایم رقم می زدند

عصر وقتی از مطب بیرون آمدم نا خود آگاه به دو سمت خیابان نظر

... انداختم که شاید ببینمش اما

. با دلی افسرده از غم و انتظار به سمت ایستگاه اتوبوس به راه افتادم

خسته تر از هرروز بودم با سردردی شدید ... پشیمانی از کرده ام بود یا

دلواپسی یا درد عشق که مرا به این حال انداخته بود ؟ هنوز هم تکلیفم با

! دلم روشن نبود ... لعنت به این دل که گاهی حس می کردم از سنگ ست

! کلید انداختم و وارد شدم ... چه سکوتی

ــ مامان ؟

ــ اومدی مادر ؟

متعجب کفشهایم را بیرون آوردم و در جاکفشی گذاشتم : سلام ... بچه ها

نیستن ؟

جوابم را نداد ... به خاطر آوردم صدایش گرفته بود ؟؟

خودم را به اتاقش رساندم و با دیدنش در آن حال کیفم از دستم افتاد :

چی شده ؟؟

اشک هایی که بر گونه های سرخش روان بود را پاک کرد ... بچه ها چرا

آنقدر در هم و محزون بودند ؟


romangram.com | @romangram_com