#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_404

چکیدند ... کاش می توانستم راحت به او اعتماد کنم و غرورم را کنار

بگذارم و آنقدر بلند پرواز نباشم ! آدم مگر از زندگی چه می خواهد ؟ آن

همه عشق ... آن پشتکار برای بدست آوردن آنچه نیاز بود . آن همه ، جای

!نداشته هایم را نمی گرفت ؟

حوصله ی رفتن به دانشگاه و مطب را نداشتم اما چاره چه بود ؟ باید می

. رفتم . صبحانه نخورده بی حس و حال لباس پوشیدم و راهی شدم

مدام تلفنم را چک می کردم شاید تماسی .. پیامی بوده باشد که من متوجه

! نشده باشم.. اما دریغ

اصلا متوجه صحبت استاد و تدریسش نبودم . سرم بیش از همیشه به لاک

خودم بودم . همین که کلاس تمام شد شماره ی خانه را گرفتم اما به خاطر

آوردم مادر که رفته و بچه ها هم مدرسه هستند . بار دیگر شماره ی عطا را

. گرفتم ... برای خودم هم عجیب بود این حالتی که داشتم

ِر ... نمی دانم چه کسی ، کردم و به راه

خاموش بود ! لعنتی زیر لبی نثا

. افتادم

خودم را به مطب رساندم از گرسنگی و ضعف چشمانم سیاهی می رفت

آنقدر که مجبور شدم کیک و آب میوه ای برای خودم بگیرم و نیمی از آن را

. بخورم


romangram.com | @romangram_com