#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_403
بعد از اذان بلافاصله به نماز ایستادم تا آرامشم را باز یابم ... مادر که بیدار
صبوِر او ریختم : مامان عطا
شد بی اراده همه ی نگرانی ام را به جانِ
! دیشب خونه نیومد
. نگاهش آرام بود اما لحنش دو دل : خب ... شاید رفته پیش عزت
! همان حدسی که خودم می زدم ... و چه حدس ویران کننده ای
... ــ اگه می خواست بره اونجا که می گفت
آستین هایش را برای وضو گرفتن بالا زد : دیشب حرفتون شد ؟
... نگاهم را شرمگینانه گرفتم : حرف که نه .. اما
ــ پس بازم ناراحتش کردی !! من به تو چی بگم ریحانه ؟ چرا خوبی های
این بچه رو نمیبینی ؟ داره به خاطر تو هر کاری می کنه اما تو چجوری
َتخم ! همش گوشه کنایه ... شده یه بار با
جوابشو می دی ؟ همش اخم و
مهربونی باهاش تا کنی ؟
نشده بود ! مادر راست می گفت ... رو گرفتم تا چشمان پر اشکم را نبیند .
. دلم از خودم گرفته بود
به اتاقم رفتم . حرف حق جواب نداشت ! در آینه به تصویر غمگینم چشم
دوختم ... اولین بار بود که اینگونه از رفتارم پشیمان بودم . اشکهایم فرو
romangram.com | @romangram_com