#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_402
چه باشی
!... چه نباشی
! آن شب نیامد ... منتظرش بودم .. تا صبح
دلشوره چنان به جانم افتاده بود و قلب و روحم را چنگ می انداخت که
لحظه ای آرامش نداشتم . از یک سو نگران خودش بودم که مبادا بلایی بر
سرش آمده باشد و از سویی دیگر فکر اینکه او را از خودم راندم و او از
من دلسرد شده و دوباره دل به یکی مثل مرجان داده باشد دیوانه ام می
کرد ! می ترسیدم این رفتن و تا صبح نیامدن سر آغاز برگشتنش به آنچه
که بود باشد ... از این خیال مبهوت بودم ... در نهانخانه ی ذهنم به او
برگشتنش به گذشته بودم ؟ یعنی باور
اعتماد داشتم ؟ ! اگر نه چرا نگرانِ
ِر دلم را به رویش
داشتم که عوض شده .. اصلا از همین رو بود که د
گشوده بودم! چرا تکلیفم را با دلم نمی دانستم ؟
تلفن همراهش هم خاموش بود و این بر پریشانی ام می افزود .. آنقدر
نگران و وامانده از رفتار بدم بودم که خودم را مجبور کردم با او تماس
بگیرم ... مهم نبود چه برداشت کند ... دستم بیندازد و بخندد یا هر چیز
. دیگر .. همین که خبری می گرفتم کافی بود
romangram.com | @romangram_com