#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_401
. ــ اما تصمیم نهایی شد اینکه هر چی تو بگی
. لحنش بی قرار بود .. دیگر آن همه آرامش نداشت
. ــ من فعلا می خوام درس بخونم
وقتی حرف می زد سرش را به سمت من مایل می کرد : من که دیگه
... مخالف نیستم با درس خوندنت . حتی با کار کردنت
... دوستش داشتم اما
جوابش را ندادم . از اینکه تحت فشارم بگذراد و هیچ راهی جز پذیرفتن
عشقش را پیش پایم نگذارد دلگیر بودم .. با اینکه آن همه در دلم جا باز
! کرده بود " ! اجبار "عاصی و سرکشم می کرد
... مرا رساند و خودش رفت : شاید دیر برگردم
نمی دانم چرا در مقابلش آن طور جبهه می گرفتم ... بین احساس عشق و
ترس و دو دلی دست و پا می زدم ! دردم را می دانستم ... خواستنی بود و
می خواستمش اما دقیقا آن نبود که باید باشد ! کاش آنگونه نبود که
کارهایش دلهره به جانم بیندازد .. مثل همین رفتنش ... گفتن اینکه دیر می
.... آیدش یا
کاش آن شب آنقدر ناراحتش نمی کردم ... کاش کوتاه آمده بودم . کاش از
.. حس واقعیم گفته بودم ! شاید اگر با آرامش می رفت
اندوه بزرگیست ،
romangram.com | @romangram_com