#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_393
حس کردم پشیمان شد از حرفی که می خواست بگوید ... کنجکاو شده
. بودم و تا نمی پرسیدم آن حس دست از سرم بر نمی داشت
خیلی زود برگشت و در حال نشستن گفت : سرم گرم حرف زدن شد
. فراموش کردم... خب ... شروع کن
قاشق را از روی میز برداشتم ... نگاهم به سوپ خوشرنگ داغی بود که
بخار از روی آن بر می خاست : گفتی یه چیزی باید بهم بگی ؟
. و نگاهش کردم تا حسش را دریابم
. قاشقش را برداشت و تبسم کرد : فعلا شام بخوریم .. می گم بهت
بیش از این کنجکاوی ام را بروز ندادم ... اما چه می خواست بگوید ؟
خوردنش مثل همیشه با اشتها بود .. نه اینکه تند بخورد یا حرص بزند ...
فقط یک جور خاص بود که دوست داشتم تماشایش کنم . با این حال من
... را هم به خوردن ترغیب کرد
. ــ امروز رفتم دیدن عزت
لبهایم را با دستمال پاک کردم و نگاهش کردم . ادامه داد : گفتم بالاخره
... داداش بزرگتره ... با اینکه ازش دلگیر بودم اما گفتم نذارم بشه کینه
پوزخند زد : تحویل نمی گرفت ... کم کم زبون باز کرد... دلش واسه بچه
. ها تنگ شده
لحنم به طعنه نشست : همینه که واسه دیدنشون پر پر می زنه ... نمی
romangram.com | @romangram_com