#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_390

ــ نباید می کردم ؟

ــ چرا همون موقع تماس نگرفتی از خودم بپرسی ؟

... ــ چیزی که می خواستم بدونمو فهمیده بودم .. فوقش حاشا می کردی

دستش را پایین آورد و کمی به جلو مایل شد : ریحانه من اهل دورویی و

! دودره بازی نیستم .... باهات صادقم ... باورم کن

به عقب تکیه دادم و نگاهم را به بیرون دوختم : نمی تونم بگم مهم نیست

...نمی تونم بگم محبتات روی من بی تاثیر بوده.. اما ... هنوز بهت اعتماد

. ندارم

نشستن دستش روی دستم منقلبم کرد : ریحانه... من می دونم به خاطر

زندگی سختی که داشتیم و چیزایی که از من و بیشتر از عزت دیدی سخته

که باور کنی من می خوام عوض بشم ... حق داری.. اما من به اعتماد تو

نیاز دارم ! تو که کنارم باشی هر کاری از من بر میاد برای خوشحالی و

خوشبختی تو.... می تونم حتی کوهو جا به جا کنم .. فقط باش... باش و

! باورم کن

... دستم را آرام از دستش کشیدم

نمی دانم برای چندمین بار بود که این جمله را تکرار می کرد ... دوست

داشتم باورش کنم اما چگونه ؟ به خودم حق می دادم با پیش آمدن چنین

. موضوعی به او شک کنم.. مگر اینکه خلافش را ثابت می کرد


romangram.com | @romangram_com