#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_388

" چقدر سرد بود "

به راه افتاد و من برای اولین بار نه کوله ام را بینمان گذاشتم نه آنقدر

فاصله گرفتم که در حال افتادن باشم ... نزدیک به او نشستم ... اشک هایم

هنوز سماجت به خرج می دادند . عاشقی آدم را دلنازک می کند ؟ من

عاشق بودم ؟ باید اعتماد می کردم ؟ می شد اعتماد کرد ؟

من بودم و"

دل بود و

کناری و

فراغی

این عشق کجا بود

"که ناگه به میان جست؟

"

" وحشی بافقی

دلگیر بودم و قادر به کنترل اشک هایم نبودم ...هر چند از من بعید بود ... !

. نمی توانستم حرفش را باور کنم

... کمی به طرفم چرخید : سردت میشه وگرنه می رفتیم سفره خونه

نفس گرفتم تا کمی آرام بگیرم ... حس و حالم ... آن همه حسادت برایم

عجیب بود ... واقعا مبتلا شده بودم ؟ با آن همه خوبی مگر می شد بی


romangram.com | @romangram_com