#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_387
ــ چی می گفت ؟
.... اشک هایم فرو چکید : می گفت دیشب دور هم بودید
ــ غلط کرد .. فقط خواسته تو رو حرص بده.. اون اصلا اونجا دعوت
. نداشت
حالا نگاه من بود که به ناباوری در آمیخت لحنش چه محکم بود و مطمئن
اما صدای من لرزان و لحنم مردد : انتظار که نداری باور کنم ؟
لحنش عصبی شد : یعنی حرف مرجانو بیشتر از من قبول داری ؟
ــ نه .. اما تو به خاطر اینکه من ناراحت بودم دروغ گفتی... اون چه سودی
می بره از دروغ گفتن ؟
باز هم عصبی شدم و تند : ازت بدم میاد .. من نمی تونم به تو اعتماد کنم
..
به راه افتادم اما بازویم را گرفت و محکم مرا به سمت خود کشید : ریحانه
... بهت گفتم اینجا جای بحث نیست ... سوار شو بریم
! با کف دست صورتم را لمس کرد: داری از حرص و سرما می میری بیچاره
. اشک هایم را پاک کرد .. لحنش آرامتر شد : سوار شو
مقاومتم را کم کردم .. می خواستم حقیقت را بدانم ... بی حرف دیگری
... پس از او سوار شدم
... هوا بس ناجوانمردانه سرد بود
romangram.com | @romangram_com