#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_386

کلافه شده بود : تو خیابون جای بحث کردن نیست .. بیا سوار شوبریم بعد

. با هم حرف می زنیم

با نفرتی ساختگی گفتم : حالم از دروغات به هم می خوره.. من دیگه با تو

. هیچ جا نمیام... دست از سرم بردار

با عصبانیت پیاده شد : ریحانه داری از اخلاق خوبم سوء استفده می کنیا

... !بیا سوار شو بریم همه دارن نگامون می کنن

! ــ نمیام ... توام حق نداری بهم زور بگی

دست در موهایش برد و نفسش را عصبانی بیرون داد : خب بنال ببینم

دردت چیه ؟

باید می گفتم ؟ کمی تامل کردم و بغضی که آزارم می داد را فرو خوردم :

چرا بهم دروغ گفتی ؟

ــ من و دروغ ؟ِکی ؟

! عجیب بود که گریه ام گرفته بود.. من اینقدر حساس و دلنازک نبودم

ــ در مورد مرجان.. مگه نگفتی دیشب باهاتون نبوده ؟

ابروهای بلندش در هم فرو رفت : چرا فکر می کنی دروغ گفتم ؟

. به سختی اشک هایم را پس زدم : مرجان گفت

متعجب و آشفته شد : مرجان ؟ کجا دیدش ؟

ــ چه فرقی می کنه؟


romangram.com | @romangram_com