#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_385

. خداحافظی کردم و بیرون آمدم

محال بود منتظر عطا بمانم ... اصلا نگاه نکردم ببینم آمده یا نه ... سر

چهار راه که رسیدم با موتور پیچید جلویم : ریحانه ؟

خشم به وجودم نشست اما خودم را کنترل کردم . راهم را کج کردم که سد

راهم شد : باز زده به سرت ؟ مگه نگفتم واستا تا بیام ؟

نگاهی به اطراف انداختم .. چندان شلوغ نبود اما برای فریادی که می

خواست از دلم برآید هم مناسب نبود : ببین.. الان اصلا اعصاب ندارم ...

اونقدر عصبانیم که چشم دیدنتو ندارم .... بهتره بری و منو به حال خودم

... بذاری

چشمهای همیشه خمارش به حالتی هوشیار در آمد : چی شده ؟ خیلی

منتظر موندی ؟

ــ من اصلا منتظر نموندم ... برای چی باید با یه آدم حقه باز دروغگو همراه

بشم ؟

حالتی از ناباوری و بهت در چهره اش هویدا شد : یا خدااا .... می گی چی

شده یا نه ؟

... می خواستم بگویم اما بغض کردم : نه ! خودت بهتر می دونی

. ــ به جان خودت اگه بدونم

با حالتی قهر آلود گفتم : فکر نمی کردی دستت رو بشه نه ؟


romangram.com | @romangram_com