#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_384

جوش آورده بودم ... چشمهایش درشت تر از حد معمول شد : وای ... مگه

من چی گفتم ؟ چرا ناراحت میشی ؟

اخم هایم در هم بود و دیگر متوجه نبودم و می خواستم هر چه از دهانم

ُتن صدایم بودم که خیلی بالا

بیرون می آید را نثارش کنم . فقط به فکر

. نرود

ــ چرا ناراحت نشم ؟ هر چی ساکت موندم که خودت از خودت خجالت

بکشی میبینم نه.. اصلا متوجه نیستی چی داره از دهنت بیرون میاد ! عطا

برای تو تموم شده چرا نمی خوای باور کنی ؟

باورم نمی شد به آن راحتی به گریه بیفتد ... اگر همه ی عصبانیتم را می

دید و حرف هایم را می شنید چه می کرد ؟

چشمهایش پر از اشک شد : اصلا ازت توقع نداشتم .. من خواستم از در

... دوستی وارد بشم ... خواستم کمکت کنم... واقعا که

با ناراحتی موبایلش را در کیفش انداخت و مطب را ترک کرد . هرچند من

! هم دیگر حرفی برای گفتن نداشتم

سرگیجه گرفته بودم ... با همه ی نفرتم نمی خواستم با او بد صحبت کنم

! ...اما فکر اینکه شب گذشته با هم بوده اند دیوانه ام کرده بود

منتظر ماندم تا آن مریض از اتاق بیرون بیاید .. با همان حال بد از دکتر


romangram.com | @romangram_com