#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_381
آراسته و لباس هایش آن قدر گران قیمت بود که با نگاه اول می شد
! تشخیص داد که از کدام طبقه ست ... از ما بهترون
. ــ از امروز که گذشته .. واسه فردا نوبت می دم... ساعت 4 اینجا باشید
... نگاهی به ساعتش انداخت : بسیار خب
نگاهش را دوباره به چهره ی من دوخت : می تونم چند دقیقه اینجا بمونم
... ؟ با خواهرم اومدم .. رفت خرید . تا برگرده کمی طول می کشه
. ــ خواهش می کنم .... ما تا بیست دقیقه ، نیم ساعت دیگه هستیم
روی صندلی نشست و دست کش هایش را بیرون آورد : بیرون خیلی سرده
!
کاش متوجه می شد که اصلا مایل نیستم با او همکلام شوم . همه ی ذهنم
.... درگیر به این موضوع بود که اتفاقی سر از این مطب در آورده یا
گوشی موبایلش را از کیفش بیرون آورد دقایقی با ان ور رفت : دیشب
. نبودی عزیزم
چشمهایم به عادت همیشه برای تمرکز روی آنچه شنیده بودم حالت گرفت
و باریک تر از حد معمول شد : دیشب ؟
! لبهای سرخش به لبخند گشوده شد ... وقتی می خندید زشت می شد
ــ آره دیگه ... گفتیم شب یلدا رو دور هم جمع بشیم... جای تو خالی خیلی
. خوش گذشت
romangram.com | @romangram_com